مسیحی یامسلمان دوستت داشت به انجیل و به قرآن دوستت داشت
لبخنده مسیح جرقه ای است به ذهن های تاریک آلوده به آنانی که میخواهند با دم مسیحایی رویشی تازه داشته باشند
صفحات وبلاگ
نویسنده: همیشه جوان - ۱۳٩۱/٩/۱۱

شهر اگرنجابت داشت

تو می ماندی

که هزاربغض به سینه ام هجرت نکند

شهر اگر میدانی به نام عشق داشت

تو با خود کوله باری از دوستت دارم

نمی بردی

شهر اگر از تنهایی لبریز نبود

تو هزار دوست به نقاشی ات نمی کشیدی 

شهر دچار کابوس شده

بعد از آن که تو رفتی.





نویسنده: همیشه جوان - ۱۳٩٠/۸/٧

 

دلت  همرنگ  آبی  ها ست  می دانم

                                    و  چشم  سبز  تو  دریاست  می دانم

تمام  لحظه  های  بودنم  با  تو

                                   حضور  روشن  فرداست  می دانم .

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸٩/٥/٢٢

            ایینه ها خودکشی می کنند

           باطنابی از حقیقت

    باان که روزی لب های اسمان را می دوختند

     وهیچ کس بوی خون عیدی نمی داد

       این ایینه ها بودند که گمراهم کردند

        که تباهم کردند

        اما تو همچنان نقاشی کن

     بایدجای عشق را

 حتی در هجوم افت خودخواهی خالی گذاشت

              ایمان دارم

                  ایمان داری

                   ایمان دارند

   مردمان این شهر خورشید را تازه فهمیده اند

  تازه

           چقر احساس تازه گی می کنم

                  وقتی باران نجابتش را

             بر رخ تمام ایینه ها می کشد

         وصبح دهان بسته تر از همیشه می اید

                 رد پای زندگی را مرور میکند

          وتوپرستویی برایم نقاشی کرده ای

         که خدا را در من زنده خواهد کرد.

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸٩/٤/٤

 

 

این منم

تهی شده ازهمه چیز

کنارنیلوفران آمیزش یافته

باهفت سیب سرخ

شب راسپری خواهم کرد

وپا به پای ایمان محکم خویش

نجواکنان گردشان طواف خواهم کرد

وذره ذره ی خدایم را

به تار و پود وجودم خواهم بافت

تا قداست کهنه ی انسانی ام

لابلای اندک حرام زاده گانی که استخاره میکنند

گم نشود

که آوازپراز سجده ام را

درسکوت خیره کننده ی ماه

درگلبرگ های نیلوفران می پیچم

تا فردا وارث شبنم شود

این منم

شاعری که پیچید ن خورشید

به دورنیلوفران را در بامدادان بی غسل دیده است.

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/۱٢/۱۸

مسافر

زمستان دل گرمی هایش

ازحد گذشته

چمدان بسته ای؟

که چه

به خواب خرس ها کسی حسود نمی شود

که خیال راحت

با آدم برفی  عروس شوی

وشعر هایم را زمزمه کنان

به ابر ها

به پرستو

به اسب

که اسیر نقاشی ام کردی

لبخند بزنی

چه باشکوه  چه استوار می فهمی

آفتاب مقصرنیست

و پرواز را گریه می کنی

مبتلا ترازآنم

هوس ستاره شدنم

افتاده به جان آسمان

***

مسافری که هرگز قطار زده نشد

به دهکده ی کودکی ام آبستن است

که زخم های دیروز

با فردا خوب می شود

که سرگرم کشیدن یک دنیا( دوستت دارم)

به دستان جوانه زده ای شده ام

که تورا به آغوش خواهند کشید...

 

 

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/۱٠/٢٦

یک نفرهست

به روشنی ی صبحدم

به دوستت دارم

وچمدانی پر از حرفهای ناگفته که با خود دارم

د ل خوش کرده

به دروغ هایی که مردم راست می گویند

به خدایی که من از خنده ی کودک دارم

به شاعر که ستاره می فروشد

به پرنده ها

درخت ها

به آسمان که امانت برده ای

یک نفر هست

نقاشی هایم را وسوسه می کند

پرنده ای که در شانه ام تخم گذاشته

واحساسی که اندازه اش در من

نسبتی باعشق دارد

عشقی که هنوز...

چگونه دم نزنم

آیینه ها مکدر حضور کسی نیستند

تولدی در کار نیست

شهر به بلوغ تجمع کرده

قول داده ای

همه چیزپیش می رود

طبق برنامه

امروزفقط به اندازه ی خداحافظی

دلم برای سلام تو سبز می شود.

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/٩/٢۸

وسعت شب در امتداد چشمانت جای داشت

وتا می رفتی

ستاره ها را به آسمان سنجاق کنی

ناگاه وزیدن باد

دست هایت را با خود می برد

و آوازهایت در زمستان فصل بی ابرویی کلاغ ها

یخ می بست

ورنج

این همه رنج

حرفی نمی زنی

تنها با غمگینی ات مچاله می شدی

و با دنیایی سکوت پرپر

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/٧/٢٧

می خواهی ستاره هارا بشمار

می خواهی روز ها را

هر دومان نمک گیر زمینیم

به یک مفهوم

زمینی که نه آبادی اش دلخوشی داشت

نه ویرانی اش

که وحشی ساختن تبریز را ترجیح می دهم

به خوش خیالی از عشقی

که بوی سوختن اش بلند می شود

روزی که من اجازه می گیرم

شبیه خودم زندگی کنم

روزی که پاییزجاخشک کرده

آواززخمین شاعربه چرک می نشیند

آسمان را به نیت چشمانت نقاشی کنان

وسوسه ی زیستن در من خلاصه می کند

اما چه زیستنی

که هر بار به قصاص مرگ

تو اشتها می کنی

مشت مشت به فرختن

آزادی که هرگز زاده نشده بود

هرگز

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/٤/٢٥

 

آسمان اندازه اش بود

تاخوبتر نفس بکشد

میدانی آزادی

پاگرفتن کودک است

دلخوشی هایش رامی چیند

روی پلک زندگی

پیشترازسکوت دست بر می داشتی

فریاد می رویید

اما حالا...؟

بی خود نقاشی ات راسهم آفتاب نکن

به پرنده هق هق رامعنا نمی کنند

تو ستاره ای 

جرقه آفرین در ذهن ها

آن زخم که هیچ وقت زبان باز نمی کند

در آرزوی پرواز بال خواهی داد

باید آبستن آسمان شوی

سزاوار تو

از حوصله ی مرگ سر رفتن نیست

دلهره  شوق  حسی سبز

زمین در انجماد قهر بسته

چون زنی در پشت میلادی دیگرایستاده است.

نویسنده: همیشه جوان - ۱۳۸۸/۳/٢٢

یک پنجره یک نگاه کافی بود

زخم به تنهای ام بچکد

این همه دلتنگ شدی

دلتنگم کردی

که چه

چرانیامدی

چرا

پاییزدلخوشی داشت

ومن...

لااقل بگذارنقاشی شوم

درخت

پرنده

اسمان

یاسلامی به لبان سحر خیزان

درگرمای بی خبری ها

زودتر محو شدن بهتر

از افتاب شدنم

هیچ لذتی جز خون به دل اسمان کردن

نسیبم نشد

باید شاعری کرد

خلاصه ی تو را شعر می کنم

نامم را مپرس

فقط گوش بده

مطالب قدیمی تر »
همیشه جوان
همیشه جوان ( متولد تبریز )
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من: